خرید بک لینک
آرام بگیر، چشم هایت را ببند و به من گوش بده... کسی چه میداند...شاید روزی برسد که من و تو، جوان تر از همیشه در خیابانی بی انتها قدم میزنیم. از کنار ویترین های رنگارنگ مغازه ها و کافه های دنج میگذریم؛ تو هدیهی دخترک گل فروش، همان شاخه زر آبی را لابهلای موهایم مینشانی. انگار که خنده قصد محو شدن ا

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 20:00

جمعه مردیست سرشار از احساسات. او دلش معشوقهای زیبا میخواهد که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد! معشوقهای که خلأ آغوشِ گرمِ غروبش را پر کند و آرامش را بهوجودش تزریق...

جمعه زن دل نازکیست که دلش همزبانی میخواهد، که سرش را روی شانه اش بگذارد، با دست های قوی ای که دورش گره شود و انگشتهایی آمادهی نوازشِ چند تار مو!

جمعه وقتی این چیز هارا ندارد، عجیب دلش میگیرد...

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 14:50

صفحه بندی